مامان جونمامان جون، تا این لحظه: 42 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره
عشق مامان و بابا عشق مامان و بابا ، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

آروین عشق زیبای ما

ماه ششم

تولد شش ماهگیت مبارک عزیز دلم برای مراسم چهلم بابایی شما 5 امین سفرتم انجام دادی تو این ماه دو تا دندون خوشگلت  پاینت در اومد   ...
25 آبان 1394

ماه پنجم و مصیبتی بس عظیم برای زندگیمون

تولدت مبارک عزیزترینم عزیزترینم این ماه اصلا تو شرایطی نبودم که بخام برات تولد بگیرم توی این ماه یه سفر رفتیم کیش از بابایی دعوت شده بود که برای جلسه دفاع به عنوان داور بره از اونجایی که بابایی عاشق ما بود برای ماهم بلیط گرفت و سه تایی 4 امین سفرمونو رفتیم. درته بابایی خیلی سرحال نبود اما بازم خوش گذشت وقتی برگشتیم بابایی حالش خوب نبود دیگه. و روز به روز بدتر. اما کماکان با شما بازی میکرد و صحبت میکرد. تا اینکه 10 مهرماه بدترین اتفاق زندگی برای من و تو افتاد من دیگه بهترین دوست و عشق زندگیم و ندارم. تو هم بهترین بابای دنیا رو   ...
25 آبان 1394

ماه چهارم

تولد چهار ماهگیت مبارک نفس واکسن زدی خداروشکر اذیت نشدی. اما چون هم خودت واکسن داشتی هم بابایی آزمایش داشت برات تولد 4 ماهگی کیک و عکس نداشتیم. شرمنده روی ماهتتتت آقاااااااااااااااااااا   این ماه سومین سفرت یه سر رفتیم شیراز ...
25 آبان 1394

ماه سوم

تولدت مبارک عشق مامان و بابا این ماه شما خیلی پسر خوبی بودی میشینی اما نمیشه تنهات گذاشت یه سفر هم رفتیم شمال مامان فرزانه پدربزرگ و خاله غزاله و عمو جلیل هم باهامون بودن همگی رفتیم شمال، کنار دریا ، عشق و حال . وای که چقدر عکس گرفتیم سه تایی کنار دریا ...
25 آبان 1394

ماه دوم

تولد دو ماهگیت مبارک عشقم ماه دوم زندگیت حسابی من و بابایی باهات کیف کردیم. شبا که برای شیر بیدار میشدی بابایی هم پا به پای من بیدار میشد و باهات حسابی حرف میزد و تعریف میکرد من و بابایی و مامان فرزانه رفتیم و دکتر نعیمی ختنه ات کرد چقدر من گریه کردم بماند اما خداروشکر اصلا خودت اذیت نشدی بعدش اولین سفر سه نفرمون رو رفتیم. مشهد .... نیشابور. واقعا چقدر خوش گذشت با این تفاوت که تو جمع همیشگی 4 نفرمون شما هم بودی. گردن بابایی و هم خوردیییییییی جوری که بد جاش مونده بود. آخه خیلی راحت تو بغلش خوابت میبرد. یه روز هم رفتیم رستوران هتل توس که من و بابایی ماه عسل رفته بودیم     ...
25 آبان 1394

ماه اول

اول از همه تولد یک ماهگیت مبارک عزیزم یک ماه از اینکه کنارمون هستی میگذره. خیلی خوب همه چی عالی. خداروشکر من و بابایی هم باهات عشق میکنیم شب 6 و مراسم اذان رو خونه پدر بزرگ گرفتیم خیلی هم همه چی عالی و خوب تو این یک ماه حسابی گردش و پیک نیک هم رفتیم ،تو محوطه دانشکده کشاورزی تربیت مدرس میریم که شلوغ نباشه و اذیت نشی، تو هم به قول بابایی اکسیژن هست و آروم میشی و راحت میخابی اونجا شبا هم کنار مامان فرزانه میخابی قربونت برم. وقتی شب برا شیر بیدار میشی بابایی هم بیدار میشه و کلی باهات حرف میزنه طوری که خواب از سرت میپره کلا تا 23 روزگیت مامان فرزانه کنارمون بود و حسابی بهت رسید عشقم ، چه شبا چه روزا تا من...
25 آبان 1394

18 اردیبهشت ماه 94

سلام عزیزممم. صبحت بخیر صبح که شد پرستار شما رو آورد پیشم......  بغلت کردم ... .. عزیزممممم .... .. کوچولو........ .. دیروز اینقدر درد داشتم که نتونستم بغلت کنم. چون تاحالا هیچ نوزادی هم بغل نکرده بودم.. واقعا ترسیدم با درد بهت آسیب بزنم تو بغلم بودی که بابا جونیییی و مامانیت اومدن. مامان فرزانه هم که دیشب پیشم مونده بود. پدر بزرگ و خاله جون غزاله و خاله جون آزاده اینا و خاله جون فریبا و شهلا و خاله جون فریده و مهشید هم اومدن و خلاصه جمعمون جمع بود  ( عکساش موجوده ) عصر دکتر نعیمی اومد و منو معاینه کرد و اجازه ترخیص داد بهم. خدارو شکر زردی هم نداشتی من با تو و مامان فرزانه و بابا احسان با ماشین خودمون اومد...
25 آبان 1394

شیرین ترین اتفاق زندگیمون

امروز 17 اردیبهشت 94 ساعت 5 صبح بیدار شدیم. ساکت که آماده . دوربین آماده  مامان و بابا هم آماده  ساعت 6 از خونه راه افتادیم .توی پارکینگ تو ماشین فیلم گرفتیم. فیلمشو که ببینی دقیقا میتونی حسمونو درک کنی عزیزم. .... مامانیتم باهانمون هست. سر راه رفتیم خونه مامان فرزانه هم سوار کنیم، پدربزرگ هم اومد پایین با من و بابا روبوسی کرد و آرزوی سلامتی برای تو و زایمان راحت برای من کرد و راه افتادیم به سمت بیمارستان. تو راه دوباره کلی من و بابایی رقصیدیم با موزیک بلند!!! که بازم فیلمشو میبینی رسیدیم بیمارستان و من تو اتاق انتظار منتظر بودم که کارا انجام بشه و برم توی اتاق عمل.بابایی هم مثل همیشه کنارم مشغول روحیه ...
25 آبان 1394
1